مقاله روایت خوانی حرز امام جواد

انسان همواره در مسیر پرفراز و نشیب زندگی، به دنبال پناهگاهی امن برای محافظت از خود در برابر آسیب‌ها و رسیدن به آرامش درون بوده است. در میان گنجینه‌های ارزشمند معنوی که از اهل بیت (علیهم‌السلام) برای ما به یادگار مانده، دعوات و حرزهای متعددی به چشم می‌خورد. اما بر اساس آنچه در کتاب شریف «مُهَجُ الدّعَوات وَ مَنهَجُ العِبادات» اثر سید بن طاووس ذکر شده است، در میان حرزهای مخصوص ائمه، حرز امام جواد (ع) جایگاهی بی‌بدیل دارد. این حرز به عنوان مجرب‌ترین و اثربخش‌ترین سپر معنوی برای دفع بلایای مختلف، همواره به مؤمنین و جویندگان آرامش توصیه شده است.

سرآغازی بر شناخت حرز امام جواد (ع)؛ از متون کهن تا قلب تاریخ

دامنهٔ شهرت و اثرگذاری حرز امام جواد تنها به مرزهای جهان اسلام و معتقدان آن محدود نمی‌شود؛ بلکه اصالت و آرامش‌بخشی آن مرزهای جغرافیایی و عقیدتی را نیز درنوردیده است. به گفتهٔ آیت‌الله عابدی در سخنرانی‌های پیرامون این موضوع، شهرت این حرز به قدری پرآوازه بوده که حتی «پاسکال»، دانشمند نامدار و غیرمسلمان اروپایی، نیز به قدرت آن پی برده و همواره این حرز را به همراه خود حمل می‌کرده است. این واقعیت تاریخی، نشان‌دهندهٔ پیوند عمیق این پناهگاه معنوی با ذات و فطرت انسان‌هاست.

علاوه بر این، اگر نگاهی به تاریخچهٔ حضور این حرز در فرهنگ عامه بیندازیم، متوجه می‌شویم که به همراه داشتن حرز جوادِ منسوب به امام محمدتقی (ع)، در میان ایرانیان و شیعیان تا چه اندازه ریشه‌دار و متداول بوده است. این پیوند به قدری صمیمی و گسست‌ناپذیر بوده که در ادبیات ما به یک ضرب‌المثل زیبا تبدیل شده است. همان‌طور که در لغت‌نامه دهخدا نیز به ثبت رسیده، عباراتی نظیر «حرز جوادِ کسی بودن» یا «حرز جوادِ خود کردن»، کنایه از «پیوسته با او بودن» و «هیچ‌گاه از وی جدا نشدن» است. این تعبیر لطیف، به خوبی نشان می‌دهد که این حرز مبارک، چگونه در طول تاریخ، مایهٔ دلگرمی، همراهی همیشگی و امنیت‌خاطر مردم بوده است.

داستان شگفت‌انگیز حرز امام جواد (ع)؛ معجزه‌ای از دل تاریخ

برای درک عظمت و قدرت حرز امام جواد (ع)، کافی است به یکی از معتبرترین و حیرت‌انگیزترین روایات تاریخی در این باره نگاهی بیندازیم. این ماجرا از زبان «حکیمه خاتون» (دختر امام جواد) و به نقل از «ام عیسی» (همسر امام و دختر مأمون عباسی) روایت شده است.
حکیمه خاتون (دختر امام جواد) نقل می‌کنند: چون امام محمد تقی شهید شدند به دیدن زوجه آن حضرت، ام عیسی دختر مأمون رفتم و او را تسلیت گفتم. او را در نهایت اندوه یافتم و جزع بسیار می نمود به گونه ای که نزدیک بود که خود را از گریه و فریاد و زاری هلاک نماید، آن چنان که ترسیدم که مبادا زهره ترک شود. پس همان گونه که با یکدیگر اوصاف آن حضرت مانند کرم حسن خلق، شرافت، خلوص نیت عزت و کرامت بسیار ایشان را یادآوری میکردیم، ام عیسی گفت: می خواهید شما را از اوصاف و احوال آن حضرت به چیزی بسیار عجیب و امری بسیار عظیم خبر دهم که قابل از وصف و مقدار نباشد؟ حکیمه گوید که: من گفتم آن چه چیز است؟

حسادت زنانه و خشم جنون‌آمیز مأمون

ام عیسی گفت که من زنى صاحب غیرت بر آن حضرت بودم و پیوسته نگاهبان و سخن چین آن حضرت بودم و بسیار بود که از آن حضرت مطلبی می شنیدم، پس شکوه می‌نمودم و آن را نزد پدرم خبر می‌بردم. پس او میگفت: ای دختر من تحمل نمای و شکوه از آن حضرت مکن، بدرستی که آن حضرت پاره تن رسول خدا است تا این که روزی نشسته بودم که دختری بر من داخل شد و سلام نمود گفتم: کیستی؟ در جواب گفت: من دختری از اولاد عمار ياسر و زوجه ابى جعفر امام محمد تقی بن على الرضا كه شوهر تو است هستم.
چون این سخن را شنیدم احوالم متغیر شد و حسادت سراپایم را فرا گرفت، آنگونه که قادر نبودم آن را تحمل نمایم و اراده داشتم که از خانه و این شهر بیرون روم و شیطان وسوسه ام می نمود که این دختر را آزار نمایم. پس خشم خود را فرو بردم و در ظاهر به او نیکویی نمودم و او را صله دادم و لباس دادم که بپوشد، چون آن زن از نزد من بیرون رفت من برخاستم بر پدرم مأمون داخل شدم در حالی که او مست بود و این خبر را به او دادم پس به غلام خود گفت: ای غلام شمشیر مرا بیاور، چون غلام شمشیر آورد. آن را برداشت و سوار شد و گفت قسم بخدای که او را می کشم. چون این حالت را دیدم گفتم «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» درباره خود و شوهرم شروع به زدن بر صورتم کردم. پدرم بر آن حضرت داخل شد و چندین شمشیر بر آن حضرت زد تا آن که آن حضرت را پاره پاره نمود و بیرون رفت. من هم پشت سر او از خانه فرار کردم، آن شب را تا صبح نخوابیدم.

تجلی حفظ الهی و بهت مأمون

چون روز شد و آفتاب بلند گردید نزد پدرم رفتم و گفتم: آیا می دانی که دیشب چه کرده ای؟ پدرم گفت: که چه کردم؟ گفتم: پسر امام رضا را کشتی. پس چشم هایش برقی زد و بیهوش شد. پس از ساعتی چون بهوش آمد. گفت: وای بر تو ای دختر چیست این که میگوئی؟ گفتم: بلی، قسم بخدا ای پدر که بر آن حضرت داخل شدی و او را شمشیر زدی تا آن که او را بقتل رسانیدی. پس از این حکایت اضطراب بسیار نمود و گفت: یاسر خادم را بطلبید. چون یاسر آمد و نگاه مأمون بر او افتاد گفت: وای بر تو این دختر چه می گوید؟ یاسر گفت که: راست میگوید یا امیر المؤمنین. پس مأمون دست خود را بر سینه و صورت خود زد و گفت «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» هلاک گردیدیم، قسم بخدا هلاک شدیم و تا ابد در میان خلایق رسوا گردیدیم. وای بر تو باد ای یاسر برو و ببین که چه خبر است و داستان آن حضرت چه گونه است؟ و بزودی برای من خبر بیاور. بدرستی که نزدیک است که در همین ساعت نفسم بیرون رود.
پس یاسر بیرون رفت و در حالی که من بر صورت خود می زدم، پس یاسر در اندک زمانی برگشت و گفت: بشارت باد شما را ای امیر المؤمنین مأمون گفت: برای تو نیز بشارت باد چه خبرداری؟ یاسر گفت: داخل شدم بر آن حضرت و دیدم که آن حضرت نشسته و پیراهنی برتن اوست و لحافی بر دوش گرفته و مسواک می نماید. پس بر آن حضرت سلام کردم و گفتم یا ابن رسول الله دوست دارم که این پیراهن خود را به من ببخشی تا آن که در آن نماز کنم و به آن تبرک جویم. و حال آن که از این درخواست اراده نداشتم مگر آن که بدن آن حضرت را ملاحظه نمایم که آیا زخم شمشیر دارد یا نه. پس قسم بخدا که دیدم بدن آن حضرت مثل عاجی که به او زردی رسیده باشد و زخم شمشیر اصلا در آن نبود.
پس مأمون مدتی مدید گریست و گفت بعد از این خبر بر من چیزی از دلگیری باقی نماند. به درستی که این عبرت است از برای مردمان اولین و آخرین و گفت: ای یاسر اما سوار شدن و شمشیر برداشتن و رفتن به سوی آن حضرت بدرستی که در خاطرم است و همچنین بیرون آمدن از نزد آن حضرت نیز بخاطر دارم ولی چیز دیگری به یادم نمی آورم و نمیدانم برگشتن خود را به مجلسم و نه آن که وقتی نزد آن حضرت رفتم چه کردم. لعنت خدا بر این دختر باد لعنتی بسیار و دائم. ای یاسر به نزد آن دختر برو و بگو که پدرت میگوید: قسم بخدا که اگر بعد از این به نزد من بیایی و شکوه نمایی، یا آن که بدون اذن آن حضرت از خانه بیرون روی هر آینه انتقام آن حضرت را از تو خواهم گرفت و بعد از آن برو به نزد پسر امام رضا و سلام مرا به آن حضرت رسان و برای آن حضرت بیست هزار دینار ببر و پیشکش نمای آن اسب را که دیشب بر آن سوار بودم. پس همه بنی هاشم را امر نمای که به دیدن آن حضرت روند و بر او سلام نمایند. یاسر گوید که من هاشمیان را امر نمودم و خود نیز به اتفاق آنها بر آن حضرت داخل شدیم و سلام کردیم و سلام مأمون را رساندم و آن مال را خدمت آن حضرت گذاردم و آن اسب را به آنها عرضه کردم.

حرز امام جواد علیه السلام

راز در امان ماندن؛ هدیه ارزشمند امام برای دفع بلایا

پس ساعتی نگاه کرده و تبسم نموده، فرمودند که ای یاسر میان من و پدرم و میان مأمون چنین قرار و عهد شده بود تا آن که با شمشیر برهنه بر سر من فرود آید و هجوم نماید. آیا نمی داند که مرا یاری کننده و کسی هست که میان من و او مانع گردد؟ یاسر گوید که گفتم ای آقای من یا ابن رسول الله از عتاب و اعتراض کردن بگذرید، بخدا قسم و به حق جدتان رسول خدا ﷺ که مأمون در آن هنگام در کار خود عاقل نبود و نمی‌دانسته در کجای زمین خدا قرار دارد. به تحقیق که برای خدا نذری صحیح نموده و قسم یاد کرده که دیگر بعد از این هرگز مست نگردد و این مرتبه از فریب شیطان بوده پس هرگاه بر او وارد شدید چیزی را یادآوری نفرمایید و او را بخاطر آن چه از او صادر شده عیب و سرزنش ننمایید. آن حضرت فرمودند بخدا قسم که رای من همچنین است و چنین قصد دارم. پس آنگاه جامه خود را طلب نمودند و آن را پوشیدند و از جای برخاستند و همه مردم با آن حضرت ایستادند و به راه افتادند تا آن که بر مأمون داخل شدند.

چون مامون آن حضرت را دید، برخاست و ایشان را به سینه خود چسبانید و خوش آمد گفت و احدی را اجازه نداد که بر او داخل شود و دائما با آن حضرت سخن میگفت و فرمان میگرفت پس چون صحبت ایشان به پایان رسید حضرت ابو جعفر محمد بن الرضا گفت: یا امیر المؤمنين. مأمون گفت: لبیک و سعدیک. آن حضرت فرمودند: برای تو نزد من نصیحتی است پس متوجه باش و آن را قبول نمای. مأمون گفت: قبول نمودم و حمد و شکر را بجای می آورم آن نصیحت چیست؟ حضرت فرمودند: بدرستی که من بر تو از شر این خلق ایمن نیستم نزد من دعایی است که باید با آن نفس خود را محافظت کنی و به سبب آن از شرها و بلاها و ناخوشی‌ها و آفت‌ها و آزارها جلوگیری کنی چنان که دیشب خدای تعالی از شر تو مرا نگاه داشت و اگر با این دعا با سپاه روم و ترک روبرو شوی و برای چیرگی بر تو همه اهل روی زمین مجتمع شوند هر آینه از تو چیزی برای آنها به اذن خدای جبار میسر نمی شود و چنانچه آن دعا را خواهی پس آن را برایت بفرستم تا احتراز نمایی به سبب این از جمیع آنچه ذکر نمودم مأمون گفت: بلی میخواهم آن را به خط خود برایم بنویسید و بفرستید. حضرت فرمودند: چنین باشد.

آداب و شرایط حرز امام جواد (ع)؛ راهنمای جامع آماده‌سازی

یاسر میگوید: چون صبح شد حضرت ابو جعفر کسی را به نزد من فرستاده و مرا طلب نمودند پس چون به خدمت آن حضرت رفته پیش روی ایشان نشستم پوست آهوئی از زمین تهامه را طلبیدند. این حرز را به خط خود نوشتند و فرمودند ای یاسر این رقعه را به سوی امیرالمؤمنین ببر و بگو که زرگر برای او لوله ای از نقره بسازد که آن چه ذکر می نمایم بر آن منقوش باشد.

پس وضوی کامل بگیرد و چهار رکعت نماز بجای آورد در هر رکعتی یک مرتبه فاتحة الكتاب، هفت مرتبه «آية الكرسي»، هفت مرتبه آيه (شَهِدَ اللهُ)، هفت مرتبه سوره والشمس وضحاها، هفت مرتبه سوره وَاللَّيْلِ إِذا يَغْشَى ، هفت مرتبه قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، پس از خواندن این نماز آن را بر بازوی راست خود ببندد که به حول و قوه الهی از هر آن چه می ترسد در امان می‌ماند. شایسته است که هنگام نوشتن و بستن حرز، ماه در برج عقرب نباشد و چنان چه او با اهل روم و پادشاه آنها جنگ نماید هر آینه به اذن خدا و به برکت این حرز بر آنها غالب می شود.

نتیجه‌گیری: سپری که تاریخ را مبهوت کرد

و روایت شده که چون مأمون از حضرت ابی جعفر در شأن این حرز این اوصاف را شنید با اهل روم جنگ نمود و خدای تعالی او را بر آنها پیروز گردانید و به او غنیمت بسیار عطا نمود و این حرز را در هیچ غزوه و جنگی از خود جدا ننمود و پیوسته خدای تعالی او را به فضل خود یاری می نمود و فتح و نصرت روزی میکرد بدرستی که خدا به حول و قوت خود سزاوار آن است.